۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

معرفی برخی تعالیم اخلاقی امر بهایی در مقایسه با سایر مکاتب اخلاقی




" آنجا که پای عقل و تجربه می لنگد ، خلأ یی پدید میاید که میتوان با ایمان پر کرد."
کانت

دیری است که برخی تعالیم مبارک حضرت بهاءالله ، طبق اراده ی الهی ، توسط کشور ها و یا نهاد های بین المللی اجرا میشود. از جمله میتوان به " تساوی حقوق زن و مرد " اشاره نمود که در کشور عزیزمان ایران هم زمزمه هایی از آن به گوش میرسد. مدتها بود که در شگفتی چگونگی تحقق این حکم در کشوری مثل ایران که سالها نا برابری حقوق بیداد میکرده ، مانده بودم. تا اینکه چندی پیش فهمیدم که در نظام آموزشی مصوبه ای تصویب شده مبنی بر اینکه درس " آمادگی دفاعی " در خصوص جنگ و راه و روش کار با اسلحه برای دانش آموزان دختر نیز ارائه شود. با این مصوبه دختر و پسر ایرانی در " حق " دفاع از مملکت خود برابر میشوند ! با تعجب از خود سوال کردم که آیا دختر و پسر در چنین حقوقی باید با هم برابر شوند؟ از آن پس دانستم که تعالیم و ساختار های اجتماعی ، هر چقدر هم که متعالی باشد ، تا زمانی که اصول و موازین اخلاقی هماهنگ با آن در جامعه درونی نشود، نتیجه ی مطلوب را حاصل نخواهد کرد. تعالیم مبارکه ی امر بهایی تنها در صورت عجین بودن با اصول و موازین اخلاق بهایی قادر به دگرگونی خواهد بود.
بنابر این بار دیگر میتوان به نا کافی بودن نظریه ی افلاطون که بیان میکرد " آدمی اگر خیر و شر را بشناسد ، هرگز خلاف اخلاق رفتار نخواهد کرد " ، پی میبریم. افلاطون شرط لازم و کافی خوب زیستن را در دانستن اینکه خوبی و بدی چیست ، میدانست . در صورتی که اثبات شد تنها دانستن ، کافی نیست. در موازین اخلاق بهایی ، " شرّ " وجود ندارد و آن را عدم وجود خیر تلقی میکنیم. قسمتی از بیان حضرت عبدالبها را در این خصوص میشنویم :
" ... باری حقائق معقوله مثل صفات و کمالات ممدوحه ی انسان جمیع خیر محض است و وجود است و شر عدم آنهاست. مثل جهل عدم علمست ، ضلالت عدم هدایت است ، ... و اما حقایق محسوسه آن نیز خیر محض است و شرّ اعدام است. یعنی کوری عدم بصر است ، کری عدم سمع است ، موت عدم حیاتست ... ولکن شبهه بخاطر میاید و آن اینکه عقر و مار را سم است ؛ این خیر است یا شرّ است و این امر وجودیست . بلی عقرب شرّ است اما بالنسبه به ما . مار شرّ است اما بالنسبه به ما. اما بالنسبه به خودش شرّ نیست بلکه آن سم سلاح اوست که با آن نیش محافظه ی خویش مینماید. اما چون عنصر آن سم با عنصر ما مطابق نمیآید ، یعنی در ما بین عنصر ما و عنصر او ضدیت است لهذا شرّ است و بالنسبه به هم شرند ولی فی الحقیقه خیرند... پس ثابت شد که در وجود شرّ نیست .آنچه خدا خلق کرده خیر خلق کرده... "
از این بیان دو نکته حائز توجه و تامل است: اول اینکه در وجود شرّ نیست و آنچه را که خدا خلق کرده ، خیر است . دوم آنکه خیر و شرّ مطلق نیستند و باید به طور نسبی آنها را دریافت.
سخنان " اسپینوزا " را در این مورد نسبی بودن خوبی و بدی به یاد میآوریم که چقدر مشابه این آموزه ی اخلاقی امر مبارک است. اما فراموش نکنیم که باز هم تفاوت هایی بین آنها وجود دارد. آنجا که اسپینوزا اعتقاد دارد " هیچ چیز فی نفسه خوب یا بد نیست " و به مفهوم نسبی بودن خوبی و بدی اشاره میکند ، مطابق با بیان حضرت عبدالبهاست . اما باز هم یک تفاوت کوچک این دو را از هم متمایز میکند. اسپینوزا از لفظ " هیچ چیز " استفاده میکند و حضرت عبدالبها لغت " همه چیز " را بر میگزینند. اسپینوزا میگوید " هیچ چیز فی نفسه خوب یا بد نیست " و حضرت عبدالبها اعتقاد دارند که : " همه چیز خوب و خیر است " .
مفهوم دیگری که در موازین اخلاقی امر بهایی عنوان میشود ، این است که اجرای احکام و موازین اخلاقی ، نه جنبه ی دستور دارد و نه برای رضایت کسی است. اجرای احکام نه به خاطر وعده و وعید بهشت است و نه به علت ترس از آتش جهنم. حضرت بها الله در کتاب اقدس میفرمایند :
" ...اعملوا حدودی ، حبا لجمالی ... " یعنی اینکه اوامر و احکام مرا به خاطر عشق به جمال الهی انجام دهید.
ملاحظه میکنیم که هیچگونه اجبار یا حس انجام وظیفه و تکلیفی در معنی این بیان مستتر نیست. بهاییان با اجرای احکام ، احساس عمل به قانون ندارند . اکنون به برخی از تمایزات میان موازین امر بهایی و سایر مکاتب اخلاقی پی میبریم. به طور مثال میتوان مقایسه ای با اخلاق کانت انجام داد. کانت میگوید که وقتی یک مورد اخلاقی خواهد بود که بر اساس وظیفه و احترام به تکلیف باشد.( مثلا اگرمادربه خاطر عشق مراقب فرزند باشد اخلاقی نیست بلکه اگر به خاطر وظیفه اش که الزام خاصی نسبت فرزندش دارد باشد ، آنگاه عمل او اخلاقی است. )بسیار واضح است که ما اگر نیکی یا خدمتی میکنیم ، بر اساس قانون خاصی نیست. و اگر فرمان حضرت بها الله را بخواهیم قانون در نظر بگیریم ، چون ما طبق کتاب اقدس فرمان ایشان را به خاطر عشق به حضرت بها الله انجام میدهیم ، پس نمیتوان به آن حکم وظیفه یا تکلیف داد چرا که فرمان حضرت بها الله برای ما التزام آور نمی باشد.
از مفاهیم دیگری در اخلاق امر بهایی که در هیچ یک از سایر مکاتب – چه دینی و چه فلسفی- به چشم نمی خورد ، عجین بودن خوشبخت زیستن فرد و جامعه است. در مکاتب سابق ، خوشبختی و چگونه زندکی کردن برای نیل به خوشبختی ، تنها برای یک فرد بیان میشد.اما دراصول اخلاقی بهایی ، جنبه ی جامعه شناختی انسان و جامعه نیز مد نظر قرار داده شده است. یعنی در بیانات مبارکه داریم که فرد چون در تعامل با جامعه است ، پس از یکدیگر تاثیر و تاثر میپذیرند. هم فرد بر جامعه تاثیر میگذارد و هم جامعه بر فرد. بنابر این فردی که از موازین اخلاقی بهایی پیروی میکند ، میداند که اگر موجبات پیشرفت جامعه را فراهم کند ، بازتابی از این پیشرفت به خود او باز خواهد گشت . بنابر این فرد تنها به فکر خود نخواهد بود بلکه اعتلای جامعه را هدفی بزرگتر میداند.
یکی از مسائل پیچیده و غامض که از دیر باز تا کنون ذهن بشر را به خود مشغول داشته است ، اختیار و آزادی انسان و تقدیر اوست. مکتبی را که میتوان در این بحث به موازین امر بهایی شبیه دانست ، مکتب رواقی است. به یاد داریم که رواقیون معتقد بودند که " حوادث و وقایع عالم را خداوند به نیکو ترین وجهی از پیش طرح و معین و مقدر کرده است. " با نظر این مکتب ، فضیلت عبارتست از اراده ای که با حوادث و رویداد های طبیعت هم آهنگ و سازگار باشد. یعنی به بیانی ساده تر اگر کسی بتواند بیاموزد که آنچه را که اتفاق می افتد بپذیرد و اگر بتواند بفهمد که همه ی اینها جزء نظم و ترتیبی الهی است که او قدرت تغییر آن را ندارد ، او صاحب فضیلت است. برای مقایسه ی دقیق موازین امر با این مکتب ، به بیان زیر از حضرت بها الله گوش میسپاریم :
" ای بنده ی من ، تو اراده ای داری و من هم اراده ای. اما در عالم آنچه واقع میشود تنها اراده ی من است نه اراده ی تو . پس اگر خودت را آماده پذیرش اراده و مشیت من کنی ، خواسته های تو را به تو عطا خواهم کرد و الا تو در اراده و خواسته ات به عذاب خواهی افتاد و عاقبت هم همان خواهد شد که من اراده نموده ام."
میبینیم که مسئله ی جبر و اختیار در بیانات مبارک به چشم میخورد ، ولی نه جبر کامل ، نه اختیار کامل. بلکه حالتی بینابین این دو به صورتی که اراده ی انسان در طول اراده ی خداست نه در عرض آن. در خصوص مسئله ی جبر و اختیار ، درکتاب مفاوضات که حاوی مسائل فلسفی است ، حضرت عبدابها میفرمایند :
" ...اموری که در تحت اختیار انسان است مثل عدل و انصاف ظلم و اعتساف مختصرا اعمال خیریه و افعال شریه ، این واضح و مشهود است که اراده انسان در این اعمال مدخلی عظیم دارد و اما اموری است که انسان بر آن مجبور و مجبول است مثل خواب و ممات و عروض امراض و انحطاط قوی و ضرر و زیان . این امور در تحت راده انسان نیست و مسئول بر آن نه زیرا مجبور بر آنست . اما در اعما خیریه و افعال شریه مخیر است و به اختیار خویش و به اختیار خویش ارتکاب آن نماید ... بشر عجز صرف است و فقر بحت . توانایی و قدرت مخصوص حضرت پروردگار است و علو و دنو بسته به مشیت و اراده جناب کبریا ... سکون حرکت انسان موقوف به تایید حضرت یزدان است اگر مدد نرسد نه بر خیر مقتدر و نه بر شر توانا. بلکه چون مدد وجود از رب جود رسد توانایی بر خیر و شر هر دو دارد اما اگر مدد منقطع گردد به کلی عاجز ماند اینست که در کتب مقدسه ذکر تایید و توفیق الهیست ... و همچنین جمیع حرکات و و سکنات انسان مستمد از مدد رحمان ولکن اختیار خیر و شر راجع به انسان... کل در ید قدرت اسیر و بنده به اراده خود توانایی بر امری ندارد . پروردگار مقتدر و تواناست و مدد بخش جمیع کائنات . " ( ص 187 )
از این بیان که میتوان فهمید ، در دنیا قواعد اخلاقی و میزان آزادی انسان تا حدی به هم مریوط هستند. انسان در برخی مسائل اخلاقی مثل عدل و انصاف و اراده داردو در برخی دیگر مجبور است. ولی در کل همه چیز منوط به اراده ی کلی الهی است.
از دیگر موازین اخلاقی که در این دور مبارک به آن تاکید بیشتری شده است ، مسئله ی عشق ورزیدن و مهر و محبت است. چنانچه حضرت بها الله میفرمایند :
" قلب خود را با محبت خالصانه نسبت به تمام افرادی که در راهتان میگذرد ، مشتعل سازید. "
این قاعده ، یک شمول کلی است به این مفهوم که به ما نمی گوید در فلان موقعیت فلان عمل را نسبت به کسانی انجام دهیم.بلکه به این صورت قاعده ی کلی را بیان میکنند .
حضرت عبدالبها در مکاتیب ( جلد دوم – ص 266 ) میفرمایند :
" ...اما در این دور بدیع و قرن جلیل اساس دین الله و موضوع شریعت الله ، رافت کبری و رحمت عظمی..."
وقتی که در برخی از اصول اخلاقی امر بهایی دقیق میشویم و میخواهیم یک مقایسه ی علمی با سایر مکاتب انجام دهیم ، ملاحظه میکنیم که با توجه به وحدت عالم و صلح عمومی که هدف این دین شده ، برخی از بهترین مکاتب و نظریات اخلاقی در پاره ای از موارد نقض میشود. مثل قاعده ی زرین که در خصوص مهر و محبت کردن و یا صدمه رساندن و ظلم ، نقض میشود. به عنوان مثال دراین دور به احبا فرموده اند که اگر دشمنان به شما ظلم میکنند ، شما به آنها مهربانی کنید و بسیار است سایر موارد مشابه دراین زمینه.
این مقال را با توجه به بیانی از حضرت عبدالبها ومداقه در تفاوتهای موازین امری در این دور بدیع و سایر ازمنه به پایان میرسانیم :
" احبای الهی به موجب تعلیمات رحمانیه قیام کنند و به نشر رائحه ی طیبه محبت عمومیه پردازند. در هر دوری امر به الفت بود و حکم به محبت ؛ ولی محصور در دایره ی یاران موافق بود نه با دشمنان. اما الحمدلله که در این دور بدیع اوامر الهی محدود به حدی نه و محصور در طائفه نیست. جمیع یاران را به الفت و محبت و رعایت و عنایت و مهربانی به جمیع امم امر میفرماید.حال احبای الهی به موجب این تعالیم ربانی قیام کنند. اطفال بشر را پدر مهربان باشند و جوانان انسان را برادر غمخوار گردند و سالخوردگان را اولاد جانفشان. مقصود اینست که باید با کل حتی دشمنان به نهایت روح و ریحان محب و مهربان بود و در مقابل اذیت و جفا نهایت وفا مجری دارید و در موارد بغضا به نهایت صفا معامله کنید. سهم و سنان را در سینه مانند آیینه هدف نمایید و طعن و شتم و لعن را به کمال محبت مقابله کنید. تا جمیع امم مشاهده ی قوت اسم اعظم نمایند و کل ملل معترف به قدرت جمال قدم گردند که چگونه بنیان بیگانگی بر انداخت و امم عالم را به وحدانیت و یگانگی هدایت فرمود... "

اسفند ماه 88
عرفان وفایی

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

فواید دروغ در مجموعه ی " سالهای مشروطه "




مرز در عقل و جنون باریک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

فواید دروغ در مجموعه ی " سالهای مشروطه "

در 5 سال اخیر ، تهمت ها و افترا ها به جامعه ی بهایی ، جامعه ای که دیگر واژه ی" اقلیت " برای آن کمی کوچک است ، رشد فزاینده ای داشته است. این مهم به نفوذ عوامل سازمان حجتیه به درون دولت مربوط میشود یا خیر ، نمی دانم. ولی چیزی که واضح است ، رشد سمپاشی ها و دروغ گویی ها در رسانه های عمومی علیه دیانت بهایی از ابتدای دولت قبل تا کنون است.
حال بنده این فرصت را غنیمت شمرده و با بیان فواید دروغ ها در این مجموعه ، از مردم عزیز کشورم دعوت میکنم که با ذهن باز به تماشای این مجموعه بنشینند که گاهی شیاطین به اشتباه، ما را به سوی خدا رهنمود میشوند...
مردم عزیز کشورایران که با تفکر در تاریخ و به بحث گذاردن آن در گفتمان های خود ، توانایی تمیز راست را از دروغ دارند، با شنیدن این اتهامات تحقیقات خود را برای یافتن حقیقت آغاز خواهند کرد. به راستی که خود دشمنان وسیله ای برای گسترش این آیین هستند.
این مجموعه به زعم باطل بانیان آن ، مردم را از دیانت بهایی بیزار میکند. در واقع ، مردم فکور که با تامل بر وقایع تاریخی به دنبال حقیقت هستند ، بی شک به حقیقت دست خواهند یافت. این مجموعه جرقه ای خواهد بود برای حل شدن سوالاتی که در اذهان شکل میگیرد.
مردم عزیز کشورمان با شنیدن این جمله از امیر در این مجموعه که : " این مردم را در فشار نگذارید، اصالت این مملکت به مردم آن است " و مقایسه ی آن با وضعیت کنونی جامعه ی ایران و وارد آمدن فشار های بی امان به آنان ، آیا به دروغ بودن ما بقی جملات و اسناد تاریخی در این مجموعه پی نخواهند برد؟ آیا با شنیدن این جمله ی امیر که : " آرد به دول مختلف صادر نشود، اول حق مسلم ملت است که شکم گرسنه آنها سیر شود " و مقایسه آن با وضع موجود، به فکر فرو نمیروند؟
از فواید دیگر این دروغ ها ، اثبات شدن بعضی مسائل برای متفکران است. با دیدن تمسخر پیامبران آیین بهایی در این مجموعه و اهانت به آنها ، میتوان بار دیگر به آیاتی شریف از قرآن ایمان آورد که می فرمایند :
" كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَالْأَحْزَابُ مِن بَعْدِهِمْ وَهَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ وَجَادَلُوا بِالْبَاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كَانَ عِقَابِ "(و هر امتى آهنگ فرستاده خود را كردند تا او را بگيرند و به [وسيله] باطل جدال نمودند تا حقيقت را با آن پايمال كنند پس آنان را فرو گرفتم آيا چگونه بود كيفر من ) ( سوره غافر آیه 5 )
" أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقًا تَقْتُلُونَ " (پس چرا هر گاه پيامبرى چيزى را كه خوشايند شما نبود برايتان آورد كبر ورزيديد گروهى را دروغگو خوانديد و گروهى را كشتيد) ( سوره بقره آیه 87 )
تمسخر و اهانت تمامی پیامبران الهی در طول تاریخ ، همیشه تکرار شده و این بار نیز متفاوت از سایر ادوارنیست. پس جای خرسندی است که با کثرت اهانات ، میتوان به حقانیت این آیین مبین پی برد. و اتفاقا در صورت عدم وجود چنین تهمت هایی ، باید به حقانیت حضرت باب و بها الله شک میکردیم ولی اکنون میفهمیم که حتما این آیین پیامی جدید برای جهانیان دارد که دشمنان آن اینگونه برای وارون جلوه دادن آن رخ را میخراشند؛ چراکه شاعر میگوید : " تاجر بی متاع بی مایه ، خود ببندد دکان خود تو مبند. "
در تاریخ چنین ثبت است که چون سلطان محمد فاتح دوم برای فتح قسطنطنیه لشکر کشید و استحکامات دشمن را شکست و میرفت که قسطنطنیه را تسخیر کند ، یکی از سرداران سپاه رم ،وارد کلیسایی شد و کشیشی را مشغول کتابت دید. از او پرسید ای کشیش چه میکنی؟ کشیش گفت ، بر رد محمد و دین او مینویسم. سردار ناراحت شد و سیلی بر صورت او نواخت و گفت : تو اگر میخواستی ردیه ای بنویسی ، باید زمانی این کار را میکردی که محمد در شبه جزیره عربستان یکه و تنها بود. نه اکنون که لشکریان او استحکامات ما راشکسته و چیزی نمانده که وارد قسطنطنیه شود.
از این واقعه تاریخی عبرت آموز، باید چنین نتیجه گرفت که اگر کسی قصد ریشه کن کردن این آیین را دارد، می بایست 166 سال پیش این کار را میکرد که حضرت باب یکه و تنها در شیراز اظهار امر کرد. نه اکنون که این آیین – به اظهار دایره المعارف بریتانیکا - از نظر پراکندگی جغرافیایی دومین دین در جهان بعد از مسیحیت است.

عرفان وفایی
بهمن ماه 88

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

داستان زندگی عقاب





عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد : چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد . برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود . پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .
سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است ؟
بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم . گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم . تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

گذری بر منشا موازین اخلاقی و مفهوم خیر و شر





" دو چیز ذهن مرا به بهت و حیرت میاندازد و هر چه بیشتر و ژرفتر میاندیشم ، بر شگفتی ام میافزاید: یکی آسمان پر ستاره ای که بالای سر ماست و دیگری موازین اخلاقی که در دل ماست." کانت

اگر بخواهیم به درستی به منشا و ماهیت موازین اخلاقی در هر مذهب و یا مکتب پی ببریم ، باید ابتدا به این سوالات پاسخ دهیم که : " کدام عمل اخلاقی و کدام عمل غیر اخلاقی است؟ " و یا " چه کسی اخلاقی رفتار میکند و چه کسی غیر اخلاقی رفتار میکند؟ "
هر کدام از مکاتب و فلاسفه نظریاتی در پاسخ به این سوال یا سوالات مشابه از قبیل " انسان چطور باید رفتار کند ؟ " یا " زندگی سعادتمندانه برای انسان کدام است ؟ " ارائه کرده اند. به راستی کدامیک از این مکاتب یا فلاسفه بهترین روش و سیر را ارائه میدهند؟ این نظریات در ابتدا درست و بهترین می نمایانند ولی با تعمق در آنها به تضاد ها یی مابین آنها ومواردی در زندگی واقعی بر میخوریم. با این حال آیا میتوان هیچ یک از این مکاتب را به طور قطع پاسخ سوال مطرح شده دانست؟
در این مقاله برای رسیدن به یک پاسخ قانع کننده ابتدا به بررسی ومقایسه ی نظریات دو تن از فلاسفه ی بزرگ به نامهای " اسپسنوزا " و " کانت " در مورد موازین اخلاقی میپردازم و سپس این دو نظریه را با موازین دیانت بهایی مقایسه خواهم کرد.

" آنجا که پای عقل و تجربه می لنگد ، خلأ یی پدید میاید که میتوان با ایمان پر کرد."
کانت
کانت از جمله فلاسفه ای بود که اعتقاد داشت " اخلاق " مهمترین موضوع فلسفه است. بنابر عقیده ی کانت ، انسان در مقامی که میخواهد عملی اخلاقی انجام دهد ، اگر آن عمل صرفا به حکم " حس تکلیف " انجام شده باشد ، اخلاقی است و در نقطه ی مقابل ، عملی که بنابر " تمایلات " انسان صورت گرفته باشد ، غیر اخلاقی است . دو عامل " تکلیف " و " تمایل " بر خلاف یکدیگر هستند. اگر در انجام کاری الزام وجود داشته باشد ، به صورت تکلیف است. بر عکس ، اگر هیچ الزامی در کار نباشد ، یک عمل از روی میل و خواسته ی فرد انجام میپذیرد. بنابراین تکلیف آنست که آدمی علی رغم تمایلات خود بایستی انجام بدهد.
کانت تاکید میورزد که ایمان وی، او را به این حد درک آورده نه عقل. کانت ایمان به بقای روح ، ایمان به وجود خدا و ایمان به اختیار انسان را انگاره های عملی میخواند. که منظور از انگاره های عملی ، چیزهایی است که باید به خاطر " کردار " که همان اخلاق انسان است ، فرض کرد. وی میگفت : "فرض وجود خدا یک ضرورت اخلاقی است . "
کانت پس از تعیین حدود اعمال اخلاقی و غیر اخلاقی ، به این موضوع میپردازد که در وضعیت های مختلف ، تکلیف انسان چیست و چگونه باید رفتار کند. بنابر نظریه ی کانت ، تمیز حق از نا حق کار عقل است نه احساس. همه ی ما میدانیم که چه چیزی درست و چه چیزی نا درست است ، نه به دلیل اینکه آن را آموخته ایم بلکه چون این یکی از توانایی های ذهن ما است. وی اعتقاد داشت که همه ی ما " عقل عملی " داریم، یعنی شعوری که ما را قادر میسازد در هر مورد حق را از نا حق تشخیص دهیم. به همین منوال همه ی ما تابع موازین کلی اخلاقی هستیم. موازین اخلاقی " صوری " اند چون مقدم بر تجربه هستند. یعنی وابسته به هیچ مورد خاصی از گزینش اخلاقی نیستند. برای همه ی مردم و همه ی جوامع و همه ی زمانها کاربرد دارند. نمی گویند اگر در این موقعیت یا آن گیر کردی فلان کار را کن. میگویند در کلیه ی موقعیت ها چگونه رفتار کن.
کانت موازین اخلاقی را به عنوان" امر مطلق " مطرح میکند . یعنی اینکه موازین اخلاقی " مطلق " هستند و برای همه ی موارد کاربرد دارند. و نیز " امر " هستند ، یعنی با اقتدار فرمان میدهند. مقصود کانت از موازین اخلاقی در واقع وجدان انسان است. ما با اینکه نمیتوانیم ثابت کنیم که وجدان به ما چه میگوید ، ولی میدانیم که چه میگوید. از جمله امور مطلق که کانت مطرح میکند این است : " فقط بنابر قاعده ای رفتار کن که بموجب آن در همان حال بتوانی بخواهی که آن قاعده یک قانون کلی گردد. " یعنی یک فرد اخلاقی در نظر کانت باید هر عملی را با توجه به اینکه اگر عمل وی یک اصل کلی شود چگونه ظاهر خواهد شد ، مورد داوری قرار دهد. یک قاعده ی مطلق دیگر در نظر کانت عبارتست از : " چنان رفتار کن که گویی انسانیت را ، خواه در شخص خودت ، خواه در دیگری ، در هر مورد همچون غایت می انگاری و نه به عنوان وسیله " . طبق این قاعده ، یک فرد اخلاقی باید هدف غاییش انسانیت باشد ، بنابر این حاضر نخواهد شد که کسی را وسیله ای برای رسیدن به هدف دیگر قرار دهد.

" بر نفوس و عقول نمی توان با اسلحه حکومت کرد فقط می توان آنها را با علو همت و عظمت روح رام کرد. " اسپینوزا
اسپینوزا به گفته ی برخی ، بارزترین نماینده ی مکتب اصالت عقل است. گرایش اسپینوزا به فلسفه برای یافتن راه سعادت بود . به همین دلیل مهمترین اثرش را با اینکه شامل مباحث متافیزیک می باشد ، اخلاق نام نهاد. منشا یافتن پاسخ به سوالهایی که اسپینوزا در سر داشت در گفته ی خودش نمایان میشود :
" که به تجربه دریافتم که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر می خوریم ، پوچ وبی فایده است و چیزهایی که من بدانان دلبسته ام یا گریزانم ، به خودی خود نه خوب و نه بد هستند و نیک و بد ها همه نسبی هستند . اگر دلبستگی انسان به چیزهای ناپایدار و زودگذر باشد ، چون از دست بروند ، سبب یأس و اندوه می شوند.
بالأخره تصمیم گرفتم که به جستجوی چیزی بپردازم که به خودی خود خوب است و می تواند خوبی خود را به آنان منتقل کند و به وسیله آن از سعادت ابدی برخوردار باشم . آنکه دلبسته به امور پایدار باشد ، خوشی او همیشگی خواهد بود. "
از این گفته ی وی ، خیلی مسائل از جمله انگیزه او برای جستجوی سعادت و همچنین نوع زندگی ای که او میخواست ، نمایان میشود. اسپینوزا میخواهد که به چیزی دل بندد که پایدار باشد و از دست نرود ؛ چیزی که خوب مطلق باشد و با دست یابی به آن به سعادت برسد. و این خواسته ی او منشا ظهور موازین اخلاقی برای وی بود. اسپینوزا در زمان خود به مطلبی دست یافت که تا آن زمان مطرح نشده بود و آن " نسبی " بودن خوبی و بدی بود. وی اعتقاد داشت که خوب و بد و فضایل و رذایل اموری نسبی هستند. یعنی تنها نسبت به انسان معنا دارند . هرچه سازگار با مصالح شخص یا اجتماع باشد ، خوب می خوانند ، و عمل به آن را فضیلت می نامند و هرچه برخلاف آن باشد ، بد و عمل به آن از رذایل شمرده می شود. اما خوب و بد به خودی خود حقیقت ندارند و حتی ممکن است که یک عمل واحد ، در یک مورد خوب و در مورد دیگر بد شمرده شود و نیز ممکن است عملی که بظاهر خوب شمرده می شود ، اما در باطن موجب رنج شود.
پس از اینکه اسپینوزا به مفهوم نسبی بودن خیر و شر رسید ، این سوال در ذهنش آمد : " حال که خوبی و بدی اموری نسبی و اعتباری هستند و حقیقت ندارند و نیز گفته شد که انسان اسیر خواهشها و عواطف و بی اختیار و تابع جبر علیت است ، پس اخلاق چگونه می تواند ممکن شود ؟ "
هدف از اخلاق ، رسیدن به کمال و سعادت است . از طرفی انسان تنها در اعمالی که از عقل و دانش برمی خیزند ، آزاد و مختار است و در جهت کمال می رود و دارای قدرت می شود و تنها لذات عقلی هستند که مایه سعادت جاودانیند و هرچه مانع عقل و دانش شود ، موجب بندگی است . پس وسیله تشخیص خوب و بد و سود و زیان و سرچشمه آزادی و سعادت ، عقل و دانایی می باشد . به عبارت دیگر ، پایه فضیلت عقل و دانایی است. اسپینوزا این آزادی را نیز نسبی میداند و اعتقاد دارد که تمامی حوادث که در دنیا اتفاق میافتد ، از قبل مقدر شده و انسان در آنها اختیار ندارد. پس از نظر اسپینوزا یک فرد اخلاقی ،فردی است که اولا با استفاده از عقل خود بفهمد که تمام حوادث مقدر و قطعی است وثانیا با احساس خود این موضوع را درک کند و بپذیرد. از نظر وی ، انسان وقتی سعادتمند است که بفهمد قدرت انسان محدود است.

ذیلا برای بررسی موازین امر بهایی ، فقراتی از بیانات مبارک در خصوص علت و هدف اخلاق و مسئله ی خیر و شر ارائه مینمایم:
حضرت بها الله در کتاب اقدس میفرمایند :
" ...اعملو حدودی ، حبا لجمالی ... " یعنی اینکه اوامر و احکام مرا به خاطر عشق به جمال الهی انجام دهید.
" محبوب عالم در سجن اعظم جمیع را نصیحت میفرماید به اموری که سبب و علت ارتفاع آن نفوس و ما ینبغی للانسان است. باید کل به سمع قبول اصغا نمایند. ای دوستان اخلاق حسنه و اخلاق مرضیه و شئونات انسانیه سبب اعلا کلمه الله و ترویج امر بوده و خواهد بود. لذا بر هر نفسی لازم و واجب که الیوم به معروف تمسک جوید و از منکر اجتناب نماید... " کتاب خطی 1
حضرت عبدالبها در مفاوضات میفرمایند :
" ... باری حقائق معقوله مثل صفات و کمالات ممدوحه ی انسان جمیع خیر محض است و وجود است و شر عدم آنهاست. مثل جهل عدم علمست ، ضلالت عدم هدایت است ، ... و اما حقایق محسوسه آن نیز خیر محض است و شرّ اعدام است. یعنی کوری عدم بصر است ، کری عدم سمع است ، موت عدم حیاتست ... ولکن شبهه بخاطر میاید و آن اینکه عقر و مار را سم است ؛ این خیر است یا شرّ است و این امر وجودیست . بلی عقرب شرّ است اما بالنسبه به ما . مار شرّ است اما بالنسبه به ما. اما بالنسبه به خودش شرّ نیست بلکه آن سم سلاح اوست که با آن نیش محافظه ی خویش مینماید. اما چون عنصر آن سم با عنصر ما مطابق نمیآید ، یعنی در ما بین عنصر ما و عنصر او ضدیت است لهذا شرّ است و بالنسبه به هم شرند ولی فی الحقیقه خیرند... پس ثابت شد که در وجود شرّ نیست .آنچه خدا خلق کرده خیز خلق کرده... "
مواردی که به طور خلاصه از این بیانات بر میآید عبارتند از :
1) اخلاقی عمل کردن ( تمسک به آنچه امر شده ) موجب اعتلای فرد و جامعه و پیام الهی میشود.
2)عمل کردن به موازین اخلاقی بهایی ، نه بر حسب دستور است و نه به خاطر ترس از نار جهنم و شوق وعده های بهشت است . بلکه به خاطر عشق الهی است.
3) نفس خوبی و بدی نسبی هستند و هیچ چیز ذاتا بد نیست بلکه در شرایطی و نسبت به چیزی بد خواهد بود.
با توجه به بیانات مبارکه مشهود است که قسمت اول نظریه کانت ( تکلیف و تمایلات ) مغایر موازین امر بهایی میباشد چرا که انجام اصول اخلاقی بر اساس تکلیف نمیباشد.با یک مثال نقض این تفاوت را نشان خواهم داد. یک فضیلت اخلاقی که اساسا خوب است و طبق هیچ مکتبی نمیتوان آن را غیر اخلاقی تلقی کرد را در نظر میگیرم .فرضا " خدمت کردن به عالم انسانی" یا به لفظ عام تر " نیکی به مردم " را در نظر میگیریم و چنین استدلال میکنم:
کانت میگوید که وقتی یک مورد اخلاقی خواهد بود که بر اساس وظیفه و احترام به تکلیف باشد.( مثلا اگرمادربه خاطر عشق مراقب فرزند باشد اخلاقی نیست بلکه اگر به خاطر وظیفه اش که الزام خاصی نسبت فرزندش دارد باشد ، آنگاه عمل او اخلاقی است. )بسیار واضح است که ما اگر نیکی یا خدمتی میکنیم ، بر اساس قانون خاصی نیست. و اگر فرمان حضرت بها الله را بخواهیم قانون در نظر بگیریم ، چون ما طبق کتاب اقدس فرمان ایشان را به خاطر عشق به حضرت بها الله انجام میدهیم ، پس نمیتوان به آن حکم وظیفه یا تکلیف داد چرا که فرمان حضرت بها الله برای ما التزام آور نمی باشد.
قسمت دوم نظریه کانت که برخی اصول مطلق را بیان میدارد، منافاتی با موازین اخلاقی بهایی ندارد. و یک امر درست میتوان تلقی کرد.

از سویی دیگر فلسفه ی اخلاق اسپینوزا ، از برخی جهات مشابه و از برخی جهات مغایر با موازین بهایی است. آنجا که اسپینوزا اعتقاد دارد " هیچ چیز فی نفسه خوب یا بد نیست " و به مفهوم نسبی بودن خوبی و بدی اشاره میکند ، مطابق با بیان حضرت عبدالبهاست . اما باز هم یک تفاوت کوچک این دو را از هم متمایز میکند. اسپینوزا از لفظ " هیچ چیز " استفاده میکند و حضرت عبدالبها لغت " همه چیز " را بر میگزینند. اسپینوزا میگوید " هیچ چیز فی نفسه خوب یا بد نیست " و حضرت عبدالبها اعتقاد دارند که : " همه چیز خوب و خیر است " .
اسپینوزا اعتقاد داشت که هدف از اخلاق ، رسیدن به کمال و سعادت است . همینطور در بیانات مشاهده میکنیم که اخلاق موجب اعتلای روح و رسیدن به کمال میشود. نظر اسپینوزا در خصوص اراده و قدرت انسان که محدود است وهمچنین نظر وی در مورد پذیرفتن این مقدرات به عنوان یک عمل اخلاقی ، مغایرتی با موازین بهایی ندارد. اما مفهموم سعادتمندی در امر بهایی صرفا در این خلاصه و محدود نمیشود.



عرفان وفایی
آذرماه 88

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

چه كساني شهروند نيستند ؟





كساني كه مقلد نيستند و اهل تقليد كوركورانه نيستند طبق قوانين نانوشته شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه متعصب نيستند و حقايق را با چشم باز و دقت بررسي كرده و اهل دانش و بينش هستند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه درديده ها و شنيده ها از رسانه ها به دنبال مرجع معتبر غير از سردبير هستند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه تهمت و افترا و دروغ را باور نمي كنند و دنيا را با رضاي محبوب معامله نمي كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي ديگران آرزوي مرگ و نيستي ندارند و رحمت و محبت را براي همه خواهان هستند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه زن و مرد را برابر مي دانند و سعي و تلاش مي كنند تا حقوق زنان و مردان احقاق شود و با قاچاق زنان و دختران و فروش آنان مبارزه كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در نوع پوشش و لباس چار چوب كاملا بسته علماي اختصاصي را قبول ندارند و حجاب را در عفت و عصمت دانسته و تصور مي كنند كه ميزان كتاب خداست نه درك علما شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي محيط زيست تلاش مي كنند و سعي در پاكي و حفاظت محيط زيست دارند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي آثار باستاني و ملي ارزشي قائل بوده و با تخريب آين آثار به هر نوعي مخالف باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي آسايش كودكان و نوجوانان به هر نحوي تلاش كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با اعتياد و قاچاق مواد مخدر مبارزه كنند و سعي در آگاهي مردم داشته و به هر نحوي مردم را آموزش دهند تا از اين بلا دور بمانند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در مبارزه با بيماريها سعي و تلاش كرده و مردم را با بهداشت و اصول سلامتي آشنا نمايند شهروند محسوب نمي شوند

كساني خواهان عدالت و برابري در حقوق انساني باشند و اقليت هاي قومي و مذهبي را برابر با شيعيان مقلد بدانند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه براي خانواده زندانيان و محرومان تلاش كنند و سعي در ايجاد بستر آسايش و امنيت براي اين خانواده ها داشته باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه ديانت را مقدس و پاك دانسته و حاضر نباشند با سياست دروغين و مصلحت هاي غير انساني آنرا آميخته سازند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در انتخاب سعي در تفكر و تحقيق دارند و به تقليد و فتوا تن نمي دهند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با بره ها و گوسفندها نسبت نداشته و بع بع نمي كنند و كلام را سنجيده و بعد تكرار مي كنند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با شكنجه و شلاق و سنگساز و تجاوز مخالف بوده و حاضر نيستند زير بار اطاعت بي چون و چرا بروند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه با دوستان و آشنايان و بستگان خود در باره احساسات و عقايد و نظرات خود تبادل نظر كرده و سعي در اشاعه احساسات و عقايد انساني داشته باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه خبر وقايع و اتفاقات بي شرمانه اي كه بر ايشان وارد مي شود را به هر نحو؛ به هر كس بيان نمايند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه اهل علم آموزي هستند و رشد و شكوفائي خود و مملكت را خواهان بوده و در اين جهت ساعي و كوشا باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه در قوانين موجود شك و ترديد راه داده و تصور كنند كه مي توانند تقاضاي اصلاح و تغيير بعضي قوانين را داشته باشند شهروند محسوب نمي شوند

كساني كه اعتقاد داشته باشند كه يك مرجع تقليد و يك دولت مرد و يك فرد خاصه منحصره با يك انسان عامي برابر است و در برابر قانون هر دو بايد جوابگو باشند شهروند محسوب نمي شوند

بعضي از افراد هر گز شهروند محسوب نمي شوند

مانند : زنان و كودكان و برخي از مردان كه در تبدهاي بالا قيد شد

برخي از مشاغل شهروند محسوب نمي شوند

مانند : خبرنگار و نويسنده و دانشجو و اساتيد و تمام مشاغلي كه موارد بندهاي بالا را انكار كند

تمام قوم ها هرگز شهروند محسوب نمي شوند ( غير از اقوام استان سفلي ) ( البته در سفلي هم اگر كساني بندهاي بالا را انكار نمايند شهروند محسوب نمي شوند و در تمام كشور هر فردي كه بندهاي بالا را قبول داشته باشد اهل سفلي محسوب مي شود )

تمام اقليت هاي ديني چه زردتشتي يا مسيحي يا يهودي يا بهائي يا بودائي يا هندو شهروند محسوب نمي شوند و شهروند خاص شيعيان مقلد ي است كه بندهاي بالا را تماما قبول كند و اگر بندهاي بالا را يك شيعه قبول نكند مرتد و مشرك و كافر و قابل اعدام است

كليه بندهاي بالا در حكم قانون لايتغير محسوب و كليه قضاتي كه بندهاي بالا را قبول دارند مي توانند كليه كساني را كه به هر نحوي به بندهاي بالا چپ نگاه كنند را چپه كنند

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه



کنکاشی در آزادی عقیده و بیان
عرفان وفایی 16/6/88
نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب میشود.... ( فروغ فرخزاد)

در قرآن خواندیم " لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ "، معنی آنرا جویا شدیم ، گفتند یعنی : " در دین هیچ اجباری نیست و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است." ولی در واقعیت چیز دیگری دیدیم . در قانون شنیدیم " حق آزادی عقیده " ؛ پرسیدیم یعنی چه ؟ گفتند یعنی : " تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمیتوان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد. " ( اصل 23 قانون اساسی ) ؛ " هرکس حق آزادی عقيده و بيان دارد؛ اين حق دربرگيرندهٔ آزادی ِ داشتن عقيده بدون مداخله، و آزادی درجست و جو، دريافت و انتقال اطلاعات و عقايد از طريق هر نوع رسانه‌ای بدون در نظر گرفتن مرزها می‌شود. " ( ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر ) . ولی در همسایگی مان چیزی خلاف آن دیدیم.
ممکن است گمان رود که شاید این آیه قرآن مفهوم دیگری دارد ،ولی وقتی به شأن نزول آن فکر میکنیم ، از بابت درستی آن مطمئن میشویم :
"مردی از انصار به نام ابوالحصین دو پسر داشت که گاهی با بازرگانان خارجی در کار تجارت همکاری می نمودند. برخی تجار روغن وارد مدینه شدند که مسیحی بودند و دو پسر ابوالحصین را به دین مسیح دعوت کردند و آنان نیز مسیحی شدند و با همکیشان تازه خود به شام رفتند.پدرشان که از اصحاب پیامبر بودماجرای دو فرزند خود را به پدر خبر داد، این آیه نازل شد: " لا اکراه فی الدین" (1)
گاه این سوالات در اذهان تداعی میشود که اگر حضرت رسول رویکردی چنین آزاد منشانه نسبت به این موضوعات داشته اند ، چگونه بندگان ایشان به خود اجازه ی انجام دادن عملی خلاف آن می دهند ؟ به کدام حق عقیده ی کسی را بر خلاف قرآن و قانون زیر سوال میبرند؟ با کدام مجوز الهی یا قانونی ، بنده ای را با شکنجه مجبور به مسلمان بودن میکنند؟
قرآن و اسلام هم که انسانهاو مومنان رابه تفکر و انتخاب بهترین روش فکر دعوت میکند. اتنخاب یعنی آزادی عقیده !
در قرآن شریف میخوانیم که : " فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ "(2) . یعنی باد پس بشارت ده به آن بندگان من كه فکر ها و گفته ها را میشنوند- و به آنان احترام میگذارند - و بهترين آن را پيروى مى‏كنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان .
همچنین علاوه بر اعلامیه ی جهانی حقوق بشر که کشور ایران از امضا کنندگان آن است ، در میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی (3) نیز آزاد عقیده و بیان را حق مسلم هر فرد میداند. در این میثاق آمده است :
۱ - هر کس حق آزادی فکر، وجدان و مذهب دارد. این حق شامل آزادی داشتن یا قبول یک مذهب یا معتقدات به انتخاب خود، همچنین آزادی ابراز مذهب یا معتقدات خود، خواه بطور فردی یا جمعی، خواه به طورعلنی یا در خفا در عبادات و اجرای آداب و اعمال و تعلیمات مذهبی می باشد.
۲ - هیچکس نباید مورد اکراهی واقع شود که به آزادی او در داشتن یا قبول یک مذهب یا معتقدات به انتخاب خودش لطمه وارد آورد.
۳ - آزادی ابراز مذهب یا معتقدات را نمی توان تابع محدودیت هایی نمود مگر آنچه منحصرا بموجب قانون پیش بینی شده و برای حمایت از امنیت، نظم، سلامت یا اخلاق عمومی یا حقوق و آزادیهای اساسی دیگران ضرورت داشته باشد.
بنابر این هر فرد باید بتواند آزادانه هر گونه مکتب یا تفکری را که حقیقت میداند ، به عنوان عقیده انتخاب کند. در مفهوم آزادی عقیده ، آزادی بیان هم مستتر است. چرا که داشتن عقیده بدون اظهار آن و سخن گفتن در مورد آن هیچ ارزشی ندارد و تنها در حد یک تفکر در ذهن فرد باقی میماند ودر این صورت دیگر نیازی نیست که آزاد بودن یا نبودن آن را مشخص کنیم. بنابراین وقتی صحبت از آزادی عقیده میشود ، جزء تفکیک ناپذیر آن یعنی آزادی بیان نیز در ذهن تداعی میشود.
وقتی در اخبار میشنویم که فردی به علت قبول کردن عقیده ای غیر از اسلام ، دستگیر شده ، نا خود آگاه تمامی این حقوق در مقابل چشمانمان میگذرد و در یک آن ذهنمان تمامی کوره راههایی را که منتهی به علل این نقض حقوق بشر است را میپیماید. وقتی میشنویم که برادر همان فرد که درسازمان اطلاعات مشغول به خدمت است او را به چنین حالی انداخته است ، تمامی درهای امید نجات بشر را بسته میبینم. وقتی برادر مسلمان انسان آیه ی شریف " لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ " را نمیشناسد و اگر هم میشناسد به آن عمل نمی کند ، چه انتظاری از حکومت ودیگر مجریان قانون میتوان داشت ؟ در این وضعیت آیا میشود به یاد شعر اخوان نیافتاد ؟ : " نفس کز گرمگاه سینه میاید برون ، ابری شود تاریک... چو دیوار ایستد در پیش چشمانت ؛ نفس کین است ،پس دیگر چه داری چشم. زچشم دوستان دور یا نزدیک؟ "
پس از آن میشنویم که آن فرد پس از آزادی چند ماهه ، دوباره دستگیر شده است . اما این بار قصد تطمیع اورا ندارند. این بار به او پیشنهاد دادن پول و شغل به ازای برگشتن از اعتقاد جدیدش را نمی دهند. این بار مطمئن هستند که اگر برگشتی در کار بود ، با همان تهدید های روزهای اول ، او بازگشته بود . هدف این دستگیری مجدد ، چیزی نیست جز شکنجه ! گویی آخرین حربه ی آنان آزار و اذیت جسمی و روحی است . گیریم که سرکوب عقیده ی او را نقض آشکار حقوق بشری ندانیم ، ولی شکنجه ی یک فرد بیگناه از نظر گاه هر فرد سلیم العقلی ، هتک حرمت و حیثیت و کرامت انسانی نیست؟
گویی اینکه در این زمان کسی به قانون اساسی کشورمان اندک اعتنایی نمیکند . قانونی که اصل 38 و 39 آن خلاف اعمالی است که در بازداشت گاهها انجام میشود. شاید هم واقعا این قوانین موجود خلاف عرف هستند و نیاز به تجدید نظر دارند !
در این اصول آمده است که :
اصل ۳۸:
هر گونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است.
متخلف از این اصل طبق قانون مجازات میشود.
اصل ۳۹:
هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.
اگر بخواهیم هتک حرمت را تعریف کنیم ، کلیه ی اعمالی که بر سر اینچنین افراد روا میدارند را شامل میشود . یعنی اعمال هر گونه خشونت ، کتک زدن ، استهزا و توهین نمودن ، انواع شکنجه مثل سوزاندن دست و پا ، تحت فشار گذاشتن ، تهدید ، گرسنه نگه داشتن ، صحبت در مورد خانواده ی آنها و خلاصه هر گونه عملی که مغایر با اصول انسانی است.
همچنین در ماده 10 میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی در این رابطه آمده است : " در باره کسانی که از آزادی خود محروم شده اند باید با انسانیت و احترام به حیثیت ذاتی شخص انسان رفتار کرد. "
در این بازداشگاه ، حقوقی به نام " حقوق انسانی متهمان " راه نیافته است . چه اگر چنین بود، طبق بند 11 ماده واحده قانون احترام به ازادی های مشروع و حفظ حقوق شهروندی ، متهم حق داشت از پاسخ دادن به پرسش های مراجع کشف جرم و تعقیب که ارتباطی به جرم و تعقیب ندارد و مربوط به امور شخصی و خانوادگی اوست ، خودداری کند. و کسی هم نمیتوانست که با شکنجه و نگه داشتن در سلولهای انفرادی اعترافی از کسی بگیرد و یا کسی را مجبور به پذیرفتن اعتقادی کند.
دانستن دیگر بند های قانون احترام به ازادی های مشروع و حفظ حقوق شهروندی ، با توجه به وقایعی که میشنویم یا مشاهده میکنیم ، دل انسان را بیش از پیش میسوزاند. سوزاندنی که اول شرط هر آگاهی ای است. در این قانون آمده است که :
بند 6 : در جريان دستگيري و بازجويي يا استطلاع و تحقيق، از ايذاي افراد نظير بستن چشم و ساير اعضاء، تحقير و استخفاف به آنان، اجتناب گردد.
بند 7 : بازجويان و ماموران تحقيق از پوشاندن صورت و يا نشستن پشت سر متهم يا بردن آنان به اماكن نامعلوم و كلا اقدام هاي خلاف قانون خودداري ورزند.
بند 9 : هرگونه شكنجه متهم به منظور اخذ اقرار و يا اجبار او به امور ديگر ممنوع بوده و اقرارهاي اخذ شده بدينوسيله حجيت شرعي و قانوني نخواهد داشت.
بند 10 : تحقيقات و بازجويي ها، بايد مبتني بر اصول و شيوه هاي علمي قانوني و آموزش هاي قبلي و نظارت لازم صورت گيرد و با كساني كه ترتيبات و مقررات را ناديده گرفته و در اجراي وظايف خود به روش هاي خلاف آن متوسل شده اند، براساس قانون برخورد جدي صورت گيرد.
بند 11 : پرسش ها بايد، مفيد و روشن و مرتبط با اتهام يا اتهامات انتسابي باشد و از كنجكاوي در اسرار شخصي و خانوادگي و سوال از گناهان گذشته افراد و پرداختن به موضوعات غيرموثر در پرونده مورد بررسي احتراز گردد.
عمل نکردن به این قوانین که اکثر آنها بر گرفته از قرآن شریف است انسان را بیش از پیش ناراحت میکند. این ماجرا ، ماجرایی تکراری است و تکرار و عادی شدن آن است که غم درون سینه مان را قطره قطره آب میکند.





پی نوشت :
1) محسن کدیور، حق الناس، اسلام و حقوق بشر، تهران،کویر
2) آیه های 17و18 سوره ی زمر
3) میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی یکی از عهدنامه‌های سازمان ملل متحد بر پایهٔ اعلامیه جهانی حقوق بشر است. این میثاق در سال ۱۹۶۶ ایجاد شد و در ۲۳ مارس ۱۹۷۶ لازم‌الاجرا شد. )بر گرفته از : ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد (

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

نامه سرگشاده به ریس قوه قضاییه

بنام خدا
جناب آيت الله صادق لاريجاني آملي ؛
رياست محترم قوه قضائيه ايران ،
ضمن عرض تبریک و تهنیت به خاطر نائل شدن به این سمت ، و آرزوی قبولی طاعات حضرت عالی ، وظیفه ی خود دانستم برای ارتقا هر چه بیشتر کشورمان از لحاظ معنوی و بر قراری هر چه بهتر عدالت در این سرزمین که گذشته ای بس تابناک در اجرای عدالت داشته ، از طریق ابراز منویات قلبی خود آن عزیزان را که منتها آرزویشان خدمت به مردم است ، یاری کنم. امیدم چنان است که این چند موردی که به ذهن حقیر میرسد ، در زمان ریاست شما در این سمت حساس کشور ، کمرنگ تر و محو شود.
همانطور که مطلعید ،بهاییان کشور ایران مدتهاست که از حقوق مدنی و شهروندی برخوردار نیستند و در این سالها به نحوی این حق مسلم شهروندی آنها پایمال شده است. از کوچکترین آنها یادآوری خویش را آغاز میکنم و آن " حق مصونیت خانه و مسکن " است. در قرآن شریف در آیاتی این حق شهروندی به صراحت عنوان شده است : " يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ . فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِيهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَإِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ ." (1) مضمون این آیه ی شریف به فارسی چنین است : " اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به خانه‏هايى كه خانه‏هاى شما نيست داخل مشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن سلام گوييد اين براى شما بهتر است باشد كه پند گيريد . و اگر كسى را در آن نيافتيد پس داخل آن مشويد تا به شما اجازه داده شود و اگر به شما گفته شد برگرديد ، برگرديد كه آن براى شما سزاوارتر است و خدا به آنچه انجام مى‏دهيد داناست ."
علی رغم این دستور صریح خداوند ، خانه های بهاییان در جای جای این کشور مقدس مورد تجاوز قرار میگیرد و اموال آنان ضبط میشود. بارها مشاهده شده است که برای این کار هیچ حکم قانونی ای در دست ندارند و به همین علت با انواع و اقسام راه ها ازجمله دروغ گفتن اینکه " پستچی هستم و ... " وارد خانه ها میشوند و به بازرسی میپردازند. خیلی ها با تصور اینکه این عمل در حدود وظایف حامیان امنیت ملی است ، پس از این تجاوزات خاموش مینشینند. ولی جناب عالی از من بهتر مطلعید که در قانون مجازات تنها 3 مورد استثنا بر حق مصونیت مسکن وارد میآید که " بازرسی و بردن اموال بهاییان " در میان آن 3 مورد به چشم نمیخورد.
مورد بعدی که نمیدانم بیان آن خطر آفرین خواهد بود یا نه ، " حق مصونیت مکاتبات ،مکالمات ، مخابرات " است. در قرآن شریف در این مورد آمده است : " يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا " (2)
(اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمانها گناه است و جاسوسى مكنيد و بعضى از شما غيبت بعضى نكند.)
و نیز طبق ماده ی 12 اعلامیه ی جهانی حقوق بشر که کشور ایران هم از امضا کنندگان آن است ، مصونیت مخابرات و مکاتبات از حقوق عادی هر شهروند باید باشد. در این ماده از اعلامیه آمده است : " احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار بگیرد. هر کس حق دارد که در مقابل اینگونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار بگیرد. "
در قانون اساسی کشور خودمان نیزهمچین حقی برای هر شهروندی موجود است . ولی چرا بهاییان از این حق محرومند ؟
به موجب اصل 25 قانون اساسی : " بازرسی و نرساندن نامه ها ، ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی ، افشای مخابرات تلگرافی و تلکسی ، سانسور ، عدم مخابره و نرساندن آنها ، استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون. " همانطور که مطلعید بر این اصل قانون اساسی دو مورد استثنا وارد میآید : یکی در زمان اضطراری بر طبق دستور اصل 79 قانون اساسی و دیگری در مورد کشف و تعقیب جرم. از آنجایی که خوشبختانه در این 30 سال جرم برای بهاییان معنا پیدا نکرده ، پس مورد اول (زمان اضطراری) ممکن است دلیل این استراق سمع ها باشد؛ آیا 30 سال زمان اضطراری کمی طولانی نیست؟
مطلب بعدی بنده در خصوص " حق امنیت فردی " و " حق آزادی عقیده " است. در چند سال اخیر در رابطه با بهاییان ، هر چه از این حق دیده این چیزی جز خلاف آن نبوده است. ضرب و شتم و تهدید و شکنجه چند نفر از بهاییان در شیراز ، دستگیری و وارد کردن اتهامات ناروا به شهروندان شیرازی و سمنانی و مازندرانی ، نگه داشتن 7 تن از مسئولین بهاییان در زندان به امید آنکه روزی اتهام بهتری برای آنان یافت شود ، همه و همه حاکی از عمل کردن بر خلاف قانون اساسی و اعلامیه ی جهانی حقوق بشر است. تمامی افراد فوق به علت عقیده ی خویش درگیر این تعرضات شده اند. مگر نه این است که " تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمیتوان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد " ؟ ( اصل 23 قانون اساسی ) . مگر نه این است که " هرکس حق آزادی عقیده و بیان را دارد " ؟ ( ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر ) پس چرا آن افراد هنوز در بند هستند؟
اسلام هم مردم را به آزادی عقیده دعوت میکند و در قرآن شریف آمده است : " وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ . " (3) مضمون این آیه ی شریف چنین است : " آنان كه خود را از طاغوت به دور مى‏دارند تا مبادا او را بپرستند و به سوى خدا بازگشته‏اند آنان را مژده باد پس بشارت ده به آن بندگان من كه فکر ها و گفته ها را میشنوند- و به آنان احترام میگذارند - و بهترين آن را پيروى مى‏كنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان . "
گیریم که به زعم برخی از اولیای امور، داشتن یک عقیده جرم است و آنان مستحق دستگیری بوده اند ، ولی چرا آنان در زندان تحت فشار گذاشته میشوند ؟ چرا اتهام آنان تا 24 ساعت به آنها تفهیم نمی شود ؟ همانطور که مطلعید دراصول 32 و 39 قانون اساسی در این خصوص آمده است :
اصل 32 قانون اساسی :
هیچکس را نمیتوان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین میکند در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتبا به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. مختلف از این اصل طبق قانون مجازات میشود.
اصل 39 قانون اساسی :
هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.
انتظار هر شهروند از یک رییس عادل قوه ی قضاییه ، عمل به موجب قانون اساسی کشورش است. امید من چنان است که جنابعالی با توجه به آیات ذکر شده و قانون اساسی ، رویکرد موجود در جامعه را نسبت به بهاییان تغییر دهید و عدالت را برای همه ی ایرانیان از جمله بهاییان ایران مجری دارید.
یادآوری دیگر من در مورد " حق تحصیل " است. حقی که قانون اساسی در اصول 19 و 20 ، آن را برای همه یکسان فرض کرده و در اختیاز قشر خاصی از جهمعه به عنوان قشر برتر ، قرار نداده است.
( اصل 19 :مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.
اصل 20 :همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت و موازین اسلام برخوردارند. )
همانطور که مستحضرید از بعد از انقلاب تا کنون هیچ بهایی درهیچکدام از دانشگاه های کشور موفق به ادامه تحصیل نبوده است. این مدت زمان در نوشته خیلی طولانی مینمایاند و در واقعیت بس طولانی تر. من به عنوان یکی از جوانانی که این حق ازمن گرفته شده ، از شما در خواست می کنم که این حق را به تمامی جوانان بهایی باز گردانید تا همه با هم بتوانیم در سر افرازی کشورمان سهیم باشیم.
در پایان از شما کمال تشکر را دارم که به برخی افکار و مواردی که در کشومان وجود دارد توجه کرید. امیدوارم این دوره ی ریاست شما مشحون از ترقیات عظیم باشد.
یک شهروند ایرانی بهایی
عرفان وفایی ، 14/6/88
پی نوشت :
1) آیه های 27 و 28 سوره نور
2) آیه 12 سوره ی حجرات
3) آیه های 17و18 سوره ی زمر

منبع : کمیته گزارشگران حقوق بشر